گل بارون زده......

سلام

پیشاپیش روز مادر رو به تمام مادران عزیز تبریک میگم

 مادر روزت مبارک


تقدیم به بهترین.........

اگه تنهایی بشه زخم هزارساله عشق،من هزارسال دیگه منتظرتو میمونم

گل بارون زده من     

گل یاس نازنینم

میشکنم ،پژمرده میشم    نذار اشکاتو ببینم

تا همیشه تورو داشتن     داشتن تمام دنیاست

ازتو و اسم توگفتن         بهترین تمام حرفاست

باتو ،باتواگه باشم         وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پرمیشه از تو 

وقت غم خوردن ندارم

ای غزلواره دل تنگ

که همیشه تنت کلامه

هنوزم با گل گونه ات     شرم اولین سلامه

ای تو جاری توی شعرم

مثل عشق،خون و حسرت

دفتر شعر من از تو     سبدخاطره هامه

ای گل شکسته ساقه،گل پرپر،که بیاد هجرت پرنده هایی

توی یآس مبهم چشات می بینم که به فکر یه سفر به انتهایی

سر به زیردل شکسته،نازنینم

اگه ساده است واسه تو گذشتن از من

 مرثیه سر کن برای رفتن من

آخه مرگه واسه من ازتو گذشتن

گل بارون زده من    اگه دلتنگم و خسته

اگه کوچیدن طوفان   ساقه منم شکسته

میتونم خستگی هاتو    از تن پاکت بگیرم

میتونم برای خوبیت  واسه سادگیت  بمیرم

آشفته بازاریست دنیا....

سلام

امیدوارم که هرجا که هستید خوب و خوش و خرم باشید

دوستان گلم این شاید آپ آخر من تا چند ماه باشه

نمیدونم شاید هم زود برگشتم.دارم میرم اصفهان و کرج

دلم میخواد تو این مدت من و وبلاگم رو تنها نذارید

میام و جواب نظرات رو خواهم داد.

موفق باشید

 

دلم میخواد گریه کنم   برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی  برای نبودن عشق

دلم میخواد گریه کنم واسه زوال عاشقی.....

دلم تنگ است

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

نه دینداری نه بیداری،نه دستی از سر یاری

تمام عمربستیم و شکستیم        به جز بار پشیمانی باری نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ        نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا         عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم   برهنه پا به تیغ ستان دویدیم

نگاه  آشنا در این همه چشم      ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبکباران ساحل ها ندیدن        به دوش خسته گان باریست دنیا

مرا در موج حسرت ها رها کرد    عجب یار وفاداریست دنیا

میان آنچه باید و باشد و نیست    عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا     عجب یاروفاداریست دنیا

عجب دریای طوفانیست دنیا      عجب آشفته بازاریست دنیا

                             

صفای اشک....

نه از آشنایان وفا دیده ام

نه در باده نوشان صفا دیده ام

ز نامردمیها نر نجد دلم

که از چشم خود هم خطا دیده ام

 

صفای ترا نازم ای اشک غم

که در دیده عمری ترا دیده ام

دگر مسجدم خانۀ توبه نیست

که در اشک زاهد ریا دیده ام

نه سودای نام ونه پروای ننگ

ازین خرقه پوشان چها دیده ام

طبیبا مکن منعم از جام می

که درد درون را دوا دیده ام

حریم خدا شد چه شبها دلم

که خود را ز عالم جدا دیده ام

از آنرو نریزد سرشگم ز چشم

که در قطره هایش خدا دیده ام

برو صاف شو تا خدا بین شوی

ببین من خدا را کجا دیده ام

                                           

باغچه...

کسی به فکر گل ها نیست  کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم و کار خود را کردم و در اتاقش از صبح تا غروب یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ .پدر به مادر میگوید:لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر چه فرق میکند که باغچه باشد یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش سجاده ایست گسترده درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه ،آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوندشماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند
او مست میکند و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
حالااو خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او هر وقت که به دیدن ما می اید و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او هر وقت که به دیدن ما می اید آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد ،تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

سنگ صبور......

ای رفیق من سنگ صبور غمهام

بیا به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلیها

آخه خیلی دلم گرفته از خیلیها

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

وقتی توی شبهات ستاره ای نیست 

تنها موندی و هیچ راه چاره ای نیست


اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش


اگر بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بیخودشده

اما خودم پر شدم از گلایه

حالا دیگه هیچی ازم نمونده بجز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امیده

که همیشه محتاجه به نور خورشید


اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش




وقتی که....

وقتی که گل در نمیاد
سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه

وقتی که بارون نمیاد
ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه

حالا تو دست بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود

کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده , خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درده ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه
قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته

تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود


انتظار.....

چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و كسي نمي آيد

 

صفا گمشده آيا

بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد ؟

 

اگر زمانه به اين گونه

- پيشرفت اين است

بي ترديد

حصار كاغذي ذهن را ز هم نشكافت

و خواهش من و تو

نيم گامي از تب تن نيز

دورتر نگذشت

كه در حصار تمناي تن فرو مانديم

و در كوير نفس سوز« من » فرو مانديم

نه از حصار تن خويشتن برون گامي

نه بر گسستن اين پاي بندها، دستي

***

هميشه مي گفتم:

« من و سكوت؟

محال است

« سكوت، عين زوال است

« سكوت،

- يعني مرگ !

***

سكوت،

نفس رضايت

سكوت،

عين قبول است

سكوت،

- كه در زمينه اشراق اتصال به حق -

دراين زمانه نزول است .

سكوت،

يعني مرگ .

***

كجاي اي انسان ؟

عصاره عصيان

چگونه مسخ شدي

با سكوت خو كردي

تو اي فريده هر آفريده

- بر تو چه رفت ؟

كز آفريده خود

از خداي بي همتا

به لابه ،مرگ را آرزو كردي ؟

فاصله ...........

 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد

ای دور...

ای همزاد
 ای همرنگ
ای بی من و همیشه با من
یاد تو چون پرستوها
یا چون لک لک های مهاجر
 لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند
گفتی که هر شب واژه های شعرم را
با اشک میشویی
من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می پیچم
ای عطر عاطفه
گفتی که با شعر من همسفر یادی
پروازت مبارک باد
من هم هنگامی که مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
و گه گاه بر موج تن میسایند
سفررا در ذهنم تداعی می کنند
سفری که آرزویش آسان است
و پرواز مشکل
ای نزدیک دور
و ای دور نزدیک
خطی است در کنار افق و دوردست دریا ها
 که خط جدایی ماست
تو هنگامی که بر بال های عقاب سفر نشستی
 پرواز کردی و از آن خط گذشتی
اما آن خط برای من خط جداییست
 گویی آن خط دیوار حصار بلندیست
و من و تو در دو سوی دیوار
فریاد می زنیم و
اشک می ریزیم
یکدگر را می شناسیم
صدای هم را می شنویم
 اما دریغ
چهره ی هم را نمی بینیم
و چه سخت است
شنیدن و ندیدن
دوست داشتن و به هم نرسیدن
در خیال من این دیوار تا کهکشان برافراشته است
اما من نا امید نیستم
یکی در سینه ام فریاد می زند پرواز کن
بر تارک دیوار خواهی رسید
و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست
هزاران حیف
پر می زنم اما پرواز نه
گویی دست صیادی پر های پرواز مرا بریده است
شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه
خورشید من
غروب شفق را به تماشا می نشینم
سفر خورشید را می گویم
چه زیبا سفر میکند
اما چه غریب
چه تنها
چه بی کس
چه بی مشایعت
چون عروسی با تو ابر
همانند عروس بی مادر
 نخست می خندد و سپس می گرید
و آرام آرام به دیار تو می اید
 من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را
من وداعش را می شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را
از من قهر می کند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم
تا از سوی من ببوسدت
اما صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچه ها دالی میکند و گاه می گریزد
او می رود ومن میگریم
 او بدرود می گوید و من در دل به تو درود میفرستم
در این هنگام است که لبخند تو را
در برکه ی اشک خویش تماشا می کنم
و چه تماشای دلپذیری
خود را فریب می دهم که اگر من میگریم
 تو میخندی
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل می کند
اگر هیچ نیست
اگر بی پیام من به سوی تو می اید
دست کم یک نقطه ی نگاه مشترک که هست
یک نقطه ی اتصال یک بهانه ی دیدار
ببین به چه چیزها دلخوشم
آری من با غروب خورشید می گیریم
و تو با طلوع او می خندی
اما نمی دانم چرا در همان لحظه
ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله یی از ابر می نگرم
که کریم تر از ابر می گرید
و بلور اشک های کریمانه ات
از میان مژگان سیاهت از میان یک جفت چشم نگران
و غمگین
از میان ابر از میان افق جوانه می زند و می شکفد
و در اقیانوسی دور می چکد
سقوط اشکها تو در آب ها
موج بر نمی انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت میکند
ای غمگین
ای زاده ی غم
ای نشاط و ای فرزند نشاط
 ای واژه ی صفا و صمیمیت
ای معنی کرامت
 ای همه ایثار
ای عشق و ای تجسم محبت
ای همه پرواز
هر شب که با یاد تو به خلوت می روم
در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم
و نوت های واژه ها را بنویسم
و هماهنگی کلمات را به انتظار بنشینم
تا در تالار سکوت احساس خود را روی چنگی
افسونگر یپاشم
واژه های رقصنده
چون رنگین حباب هایی
در رویا و در بلندای خیالم در هم میلولند
 و چون قطرات اشک رنگین در هم می لرزند
 و رنگین کمان شعر
در شرق اندیشه ام و بر دیواره ی افق خیالم تقش می بندد
سپس همه آهنگ می شوند
هماهنگ می شوند
وزن می شوند
شور و حال می شوند
و شعر می شوند
شعری که تو می پسندی
ای من
ای همزاد
ای همسفر سالهای زندگی ام
 سالهاست و شاید قرنهاست که من و تو
یک روح در دو پیکریم
یک معنی در دو واژه ایم
 یک خورشید در دو آسمانیم
یک عشق در دو سینه ایم
و یک هستی در دو نیم ایم
شاید هم از یک روح
دو پیکر ساخته باشند
نازنینم
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می ده که بنویسم و بنویسم
اما یکی در سینه ام می گوید نه
ننویس
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد
ایا راست می گوید ؟

.
.

.

بدرود
شب بخیر... 
 

به که باید دل بست.....

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

دریای نگاه...

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

نگاهی به اسمان...

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

 

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

 

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

قایق شکسته...

 

 

حس خوبه با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه قلبه صد تا عاشق، زیر پنجرت می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
قامت خوب و قشنگت شده درمونه تن من
سفرت بی انتها بود واسه قصه شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوبه مهربونی یاورت باشه عزیزم

 
 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

از کودکان یاد بگیریم....

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:

بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن*

هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن*

حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

مرگ قو...

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده  زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تها بمیرد

در ان گوشه،چندان غزل خواند آنشب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنندکه این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد،آنجا بمیرد

شب مرگ،از بیم،آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمبرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا بر آمد

شبی در هم آغوش دریا بمیرد

تو دریا من بودی!آغوش وا کن

که می خواهد این قوی تنها بمیرد...

زیر خاکستر...

زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
 که بودم گرم و فروزنده هنوز

عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
 مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
 آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
 که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 پیش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
 کس ندیده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
 دلم از مهر تو کنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ایام ورقها زده است
 زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
 همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 دل من بردی و با دست تهی
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر که گورم بشکافند عیان می بینند
 زیر خاکستر جسمم باقی است
آتش سرکش و سوزنده هنوز

سیب...

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت .

                  

غم تنهایی...

من قامت بلند تو را در قصيده اي

با نقش قلب تو، تصوير مي كنم

*********

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

 

بودن...

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

چه تنها...

اي درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.

غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.

من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي.

سر بر سنگ، و هوايي كه خنك،‌و چناري كه به فكر،

و رواني كه پر از ريزش دوست.

خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته

زيست، و چه تنها من!

تنها من، و سر انگشتم در چشمه ياد،‌ كبوترها لب آب.

هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي

در پنجه باد.

من از تو پرم، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس!

هنگام من است، اي در به فاز، اي جاده به نيلوفر

خاموش پيام!

وقتی...

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم .

وقتی که او تمام شد من اغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن .

دکتر علی شریعتی

اونی که...

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

مهر سکوت...

اي قامت بلند مقدس،

تنديس جاودان،

اي مرمر سپيد؛

 

اي پاكي مجرد پنهان،

در انجماد سنگ؛

 

من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خداي كهن گفتم .

هرگز كسي نگفته سپاس تو،

اين گونه صادقانه كه من گفتم .

 

ديگر مرا،

با اين عذاب دوزخيت

- مگذار

مهر سكوت را،

زين سنگواره لب سرد ساكتت

- بردار

 

از اين نگاه سرد،

با چشمهاي سنگي تو.

دلگير مي شوم .

 

اي آفريده من،

آري، تو جاودانه جواني،

من پير مي شوم .

 

در اين شبان تيره و تار اينك،

اي مرمر بلند سپيد،

تنديس دستپرور من،

پرداختم تو را .

 

با اين شگرف تيشه انديشه،

در طول ساليان ،

- كه چه بر من رفت -

با واژه هاي ناب

در معبد خيالي خود ساختم تو را .

 

اما،

اي آفريده من !

- نه ،

اي خود تو آفريده مرا،

- اينك،

با من چه مي كني ؟!

تشویش...

وقتي از قتل قناري گفتي

دل پر ريخته ام وحشت كرد .

وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا مي پيچد

از تو مي پرسيدم :

- (( به كجا بايد رفت ؟

 

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

 

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

- (( در قفس طوطي مرد

(( و زبان سرخش

(( سر سبزش را بر باد سپرد

 

من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شد از وحشت خويش

ایران...

(( اي تشنه كام،

(( پيوسته در تلاش چه هستي ؟

- نام !

 

ديگر زمين محبت خود را،

از نسل ما، سلاله پاكان گرفته است .

 

مردي كه رستگاري خود را،

با روزه هاي صُمت

در طول ساليان به رياضت

مي ساخت

با من به يك پياله مي،

هفتاد سال طاعت خود را باخت .

 

وقتي كه سخت سخره گرفتند پاكبازان را،

من مثل بر كشيده حصاري،

بر پاي ايستادم و خواندم،

ساده ترين ترانه پاكي را .

 

امشب، اميد يك پياله محبت كن .

من،

از نسل، از سلاله پاكانم

من عاشق قديمي ايرانم .

شقایق...

دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصه اش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

دویدیم و دویدیم و دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمومه عاشقایی
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

با تو بودن...

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

 

آن روز كه با تو بودم

- بي تو بودم

امروز كه بي توام

- با توام

                      

این عشق ماندنی...

اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست

 

اين لحظه هاي ناب

در لحظه هاي بي خودي و مستي

شعر بلند حافظ

از تو شنودني ست

 

اين سر

- نه مست باده،

اين سر كه مست

مست دو چشم سياه توست

اينك به خاك پاي تو مي سايم

كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست

 

تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان

محبوب من به سان خدايان ستودني ست

 

من پاكباز عاشقم

از عاشقان تو

با مرگم  آزماي

با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست

 

اين تيره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

يا به شكر خنده هاي تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست

 

در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت

من نيز مي ربايم

اما چه ؟

- بوسه،

بوسه از آن لب ربودني ست

 

تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود

غير از تو، هر كه بود

هر آنچه نمود

نيست

 

بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند

كاين عهد بستني

- اين در گشودني ست

 

اين شعر خواندني

اين عشق ماندني

اين شور بودني ست

 

اين لحظه هاي پر شور

اين لحظه هاي ناب

اين لحظه هاي با تو نشستن

- سرودني ست

عشق..

نظر دبيران در مورد عشق: دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود